اَولین باری که اَهلی شدم , بخاطر شازده کوچولو بود....
همین الآنم تا چشمَم میخوره به گندُم زارِ طلایی یادِ موهایِ اون میفتَم
بعد اَز شازده دیگه هیچ وقت نخواستم کسی اَهلیم کنه تا اینکه یه نفر بی اجازه من با چشمای مشکی اومد تو گندم زارم!
مَن دیگه نمیخواستم...
من از چشم انتظار نشستن دیگه خسته بودَم
دیگه اینکه با دیدن هر رنگ طلایی یا گل سرخی یادِ اون بیفتَم, برام قشنگ نبود...
پس بیشتر از دفعه ی اول مقاومت کردم برای فاصله گرفتَن
و اون چشم مشکی...اونم بیشتر اَز شازده سعی کرد بهم نزدیک شه !
هر روز میومَد با فاصله ی دَه متری از من مینشست و نگاهَم میکرد.
بلاخره من آدم نبودم ,روباه بودم ,دل داشتَم !
روزهای زیادی گذَشت تا اینکه فاصله ی دَه متری شد توی آغوشش رفتَن و آرامش گرفتَن از نوازش های پِی دَر پِیش...
سَرَم رو که بلند میکردم
جای دیدن خورشید "طلایی"
دو جُفت تیله ی "مِشکی" پُر برق میدیدم...
تَوانم شکست و برای بار دوم اَهلی شدم !
صاحب اون چشمهای مِشکی یه روز برخلاف عهدمون , بی خبر و بی صدا رفت
و مَن هر چی دنبالش گشتم نبود که نبود...
حالا من شب هام اَز همیشه دلگیرتَرن
جراٌت ندارم چشمامو مثل قَبل بدوزَم به سیاهی آسمون و اَز چشمک زدن ستاره هاش لذَت ببرم...
اَهلی شدن سخته !
دل میدی به کسی که معلوم نیست فردا باشه ,عطرش مسخت کنه یا نه
ولی برای بار دوم اَهلی شدن و
برای بار دوم چشم انتظار تا ابد نشستن سخت تره...
مَن رو برگردونین به زمانی که نه گندم زار واسم خاطراتی تَداعی میکرد
نه سیاهی شب منو یاد کسی مینداخت...
──────────────────────────
srV
[ 2017/9/23 ] [ 3:14 AM ] [ فرشته و هیولا ]
[ ]
برچسب:
نویسنده: کوروش محمدپور